|
|
|
|
|
چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد. او ميدانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه بر پيرمرد دنيا ديدهاي از آن جا ميگذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد. چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟ پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان ميديد گفت: تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب ميديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ... و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نميگذارد و خود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 15:5 توسط محسن فخری
|
|
||